تبليغاتX
دو رگه
 
دو رگه
 
 
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست...از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
 
جناب شهید بزرگوار، مرتضی مطهری

سلام علیکم!

کیف الحال؟!

آقا بی مقدمه ،غرض از مزاحمت اینکه این کمترین،لایق نیستم.

به همان بوسه ی گرمی که حضرت ختمی مرتبت(ص)،بر لبان شما زد،بنده سزاوار  نیستم این همه لطف و عنایت جنابتان را.

حالا قصه چیست،من نمی دانم ولی ظاهرا قسمت اینست که حقیر،کلا در زندگی ام چیزی تدریس نکنم جز آنچه "بی استثنا آموزنده است ".

حالا گیرم خیلی با حال و هوای این روزها،بلکه این سالهایم سازگار نباشد.

جسارت است البته ولی حضرت عالی واقفید که چقدرخرابیم و خلاصه عقب افتاده ایم از قافله،عقب افتادنی. بلکه دقیق تر اینست بگوییم جا مانده ایم .

این تابستان را می رویم به بچه های مردم درس بدهیم.به قول رفیقمان،بیا برو دست یه بیچاره ای رو بگیر، رفیقمان البته ملتفت نیست قضیه ی کوری که عصاکش کور دگر شد را.

فقط عرضم اینست که عنایت داشته باشید،این وسط ،خدای ناکرده طفلی از راه به در شد، بنده ،کاره ای نیستم ها! من حتی حکم آن طوطی را هم ندارم که آنچه استاد ازل گفت بگو همانرا بگویم.بنده فقط حکم این نرم افزارهایی را دارم که متن را به صوت تبدیل می کنند.همین و بس!

به خودمان اگر بود،معلم ادبیات میشدیم بچه ها را به رمان خواندن تشویق میکردیم.اصلش به خودمان نیست و الا این پایان نامه ی بدمصب را تمام می کردیم.

یک سوالی ذهنم را پر کرده ، دقت کرده اید در تمام این سالهایی که گذشت،حقیر "هیچ" چیز دیگری جز همان بی استثنا... به کسی یاد نداده ام؟! چرا واقعا !؟ آن هم چه کسی؟! همچو منی !!
یادتان هست؟چهارسال پیش بود به گمانم.تقریبا داشتم خودم را برای همیشه جهنمی میکردم،میرفتم سر کلاس ها،آن هم با آن وضعیت...روزهایی بود که حتی واجبات یومیه ام را هم با آن حال کذا به جا می آوردم.
بعد بچه ها سوال می کردند از سرنوشت شان.از عصمت امام(ع) و اینکه چرا آنها اینگونه آفریده نشده اند.از اختیار می پرسیدند و من زل می زدم توی چشمهای معصومشان و می گفتم :چی خیال کرده اید؟!شما ها همه مجبورید و اختیاری در کار نیست!
بعد همان ها که همیشه ساز مخالف می زدند در کلاس،همان ها دست و پا می زدند مرا به راه راست هدایت کنند و می شدند یک دین دار متشرع دو آتشه!
خدایا ببخش مرا.می دانی حال مرا چه حالی بود آن روزها.
امسال،سر امتحان دکتری وقتی به بعضی سوالها می رسیدم که جوابشان را بلد نبودم،فکر می کردم پس من چه غلطی می کرده ام در تمام این سال ها؟! فقط تیشه می زدم به ریشه ی زندگی و دین و دل؟! لازم بود جدی بگیرم آن اندک خوانده هایم را ؟حرفهای نابود کننده ی اساتید را؟!
لازم بود اینطور مثل میت بین دست های غسال،این طرف و آن طرف پرت شوم و هربار جایی از شیشه ی ایمانم ترک بردارد و یا بدتر ...بشکند.....؟
غسال که می گویم باید خودتان تجربه ی دقیق و عینی اش را داشته باشید تا بفهمید چه مزه ای دارد.اینکه حالا در کنار همه ی کارهای زندگی یک سرکی هم بکشید و مثل یک توریست از غسالخانه بازدید کنید،فایده ندارد.باید چند سال در غسالخانه زندگی کرد.چند سال مثل میت بین یدی غسال بود...چند سال آسیب دید و تباه شد...

داشتم نامه می نوشتم...خلاصه اینست قصه ی ما ،پاره ی تن روح الله!
من هیچ فرقی نکرده ام با آن سال های به حق کذا.فقط کمی مطیع شده ام.
کمک کنید کجی های من کسی را از راه اصلی،دور نکند.
گفتم ابتدای این سیاهه،لیاقتی در کار نیست.هر چه هست عنایت شماست.شاید هم تادیب...

سایه ی تان بر سر ما مستدام.

درجات عالی تان،متعالی.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
چقدر بشر فراموش کار است.

کجایند آنها که مخالفند با هم ریشه بودن انسان و نسیان ..

...

فراموش نکردم ها ...گذشت هم نکردم.

فقط حالم کمی بهتر شده.

همین.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 

خیانت،مثل همه ی چیزهای این عالم،مثل همه ی وجودها،تشکیکی ست.
مرتبه دارد.
حالا مهم نیست در چه مرتبه ای باشد.مهم اینست که چنان دل سردی و کینه و بی تفاوتی ای می آورد که نگو و نپرس.توصیف ناپذیر.
همین.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
خیلی سال پیش که اینجا را بر پا کردم،بوده لحظاتی را که حقیقتا خودم بودم. بی نقاب .

حالا نه این که کار خوبی باشد یا فضیلتی باشد...علی ای حال،دلم هوای آن روزها را کرده.
...
خیانت سزای خیانت است.

                                         خواهی دید.
                                                            خواهی چشید.

پ.ن :ما بچه های جنگیم.بجنگ تا بجنگیم.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
خب ساعت چهار و سه دقیقه صبح است و من باید راس ساعت هفت و نیم ،آن طرف شهر دانشگاه الزهرا باشم...امتحان دکتری.
خوابم نمی برد.افکار مختلف نمی گذارند نفسم آرام بگیرد و تعلقش را به عالم محسوسات !یک چند ساعتی کم کند.
خدا را چه دیدی...منتظر بهانه هستم که نروم.
فردا تازه مهمان لبنانی هم دارم،از مشهد به تهران می آید.ظهر می رسد.
منتظر بهانه ام کنکور را که برایش زحمتی نکشیده ام دو در کنم.
به اثر دعا اعتقاد دارم.
خدا از مفت خوری خوشش نمی آید البته.این را می دانم.
ولی اگر معرفت شناسی قبول شوم (یعنی رشته ای که این مباحث را داشته باشد)قول می دهم خوب درس بخوانم.برای ورود به دکتری اما انگیزه و حوصله ی کافی ندارم.
همین.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
چند روز پیش،پسر هشت ساله ی پسرخاله ام به زور مرا برد به اتاقش که بازی کامپیوتری اش را نشانم بدهد.
یک بازی با گرافیک عالی و صداگذاری خوب و تصویرهای زنده و واقعی.
قبل از اینکه ماشین پلیس برود دزدها را بگیرد و بکوبد به تابلوهای صورتی رنگ مسیر،چند خط متن انگلیسی روی صفحه آمد.علی پرسید این یعنی چی؟شما بلدید؟
شروع کردم بلند بلند خواندن .شصت هفتاد درصد متن را فهمیدم و به خاطر نفهمیدن بقیه اش،خودم را از تک و تا نینداختم.گفتم باید بروی یکسری سوژه ها را بزنی. زمان هم مهم است.انگلیسی ام برایش قابل قبول بود.
یکی دو دور بازی کرد و باخت.گفتم بسه بریم دیگه.زیر بار نرفت.برای بار سوم که باز باخت،گفتم مهم نیست که زمان کم آوردی و این بازی تو را بازنده و گیم اور شده می داند،مهم اینست که از نظر من تو برنده ای و خوب و سریع تابلوها را شکستی. آفرین!کیف کردم.

قانع شد.بگی نگی خوشش هم آمد از تعریف من.حرص و ولع برنده شدن در آن قالب از پیش تعریف شده ی بازی را  هم از دست داد چون بعد حرف من گفت این (بازی) بی خودی میگه من باختم.واسه خودش میگه.
...
من از آن روز تا حالا گاهی به فکر فرو می روم که آیا همه ی جملاتی را که فرزندم از من خواهد پرسید را بلد خواهم بود یا برای همیشه اعتماد او را  و مقبولیت خودم را نزدش،از دست خواهم داد.
یاد فیلم به همین سادگی افتادم.یاد موش و دهان...
بدون شک بچه های فردا،سوالاتشان از علی هشت ساله بسیار سخت تر خواهد بود.
...
تربیت بچه هیچ چیزی نخواهد،یک قلب آرام و بزرگ می خواهد، اقیانوس محبتی که بچه را در خود غوطه ور کند.
با ادا و اطوار هم نمی شود.باید صادقانه و صمیمی با بچه تعامل کرد.
هیچ راه دیگری هم ندارد.باید به کر وصل شد.به یک منبع لایزال.همین و بس.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
بعضی تصمیم گیری ها سخت است.
مثلا تصمیم گیری برای شغل آینده .
مثلا رشته ی تحصیلی برای کسی که اهل علم و درس است.
مثلا ازدواج.
مثلا بچه .
مثلا ....مثلا جابجایی .عوض کردن مکان زندگی.از محله ای به محله ی دیگر. از شهری به شهر دیگر و یا حتی از کشوری به کشور دیگر.
خب. حالا بعد که  تصمیم ها گرفته شدند، تغییرشان خیلی خیلی سخت است. یعنی عوض کردن برخی تصمیم ها از خود تصمیم گیری اولیه هم سخت تر است. و البته پر هزینه تر و البته تر ریسک زیادی هم می طلبد.
برخی تصمیم ها هم کاملا غیر قابل تغییر هستند.از موارد بالا به گمانم "بچه" دقیقا همان مورد غیرقابل تغییر است!
...

...

هیچ وقت فکر نمی کردم برای تصمیم گیری درباره ی شغل این همه شجاعت لازم داشته باشم. این همه جسارت و تهور. اصلا باور نمی کردم تصمیم گیری شغلی این قدر سخت باشد و ریسک داشته باشد.
هنوز حتی جرات ندارم نظرم را درباره  ی شغل آینده ام برای خودم مرورکنم  و تبیین کنمش چه برسد برای دیگران...
...

بحران هویت ،چیز بدی است. این همه سال بگذرد و آدم هویتش را نداند.
نتواند بسازد...
خیلی بد است.
همین.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
اول مرداد هشتاد و پنج بود که اینجا را افتتاح کردم.

۸۵ !

یعنی پنج سال گذشت ...

نسخه ی پشتیبان وبلاگ را که نگاه می کردم، دیدم سال ۸۸ درست همین ۱۳ تیر ،بک آپ گرفتم و تمام.
یعنی اولین تعطیلی وبلاگ...و این سیر ادامه داشت تا ...تا وقتی که ....بماند.

پنج سال زیاد است. برای من خیلی زیاد است.

دارم به این فکر می کنم که در این عالم مجازی! ، برخی ها را هفت هشت سالی هست که می شناسم و می خوانم...یعنی بیش از یک سوم عمرم ...

عالمی است ها ...عالمی است برای خودش.

همین.

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
راستش پشیمانم که یک بار ریشه ی  این وبلاگ بیچاره را از بیخ درآوردم. کافی بود یک تغییراتی در قالب می دادم و خلاص.

گاهی حال و هوای آدمی ناجور طوفانیست...میزند همه چیز را از بیخ و بن در می آورد...حیف.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط دو رگه  | 
 
  بالا